انبيا در آرزوى آنست كه كاشكى در زمان او بوذيمى و سخن او بشنوذيمى ؛ اكنون ضايع مكنيذ ؛ هركه اخلاص او بيشتر بوذ بعالم حق پيشتر پيوست ؛ اكنون من دوست مولانا باشم و مرا يقين است كه « 3 » مولانا ولىّ خذاست ؛ اكنون دوست دوست خذا ولىّ خذا باشذ كه « 4 » اين مقرّرست ، هميشه روى آفتاب به مولاناست ؛ زيرا كه روى مولانا به آفتابست ، پشت آفتاب به ديگرانست ، رويش به آسمانها ؛ هيچ كتابى مفيدتر از پيشانى دوست نيست ؛ الّا هركسى دوست كامل نيست ، بعضى عشر دوستند و بعضى « 7 » نصف عشر دوستند و اگر نى « 8 » بر او معتكف شذى « 1 » ؛ پس هر دوستى چون سى پارهايست ، جامع اين سى پاره « 9 » حق است تعالى
« 4 / 39 » همچنان از حضرت سلطان ولد منقولست كه روزى صوفيان اخيار ، از حضرت و الدم خذاوندگار سؤال كردند كه ابا يزيد رحمة اللّه عليه گفته است رأيت ربّى فى « 12 » صورة امرد اين چون باشذ ؟ فرموذ كه اين معنى دو حكم دارذ : يا در صورت امرد خذا را مىديذ ، يا خوذ خذا پيش او به صورت امرد مصوّر « 14 » مىشذ بسبب ميل ابا يزيد ؛ بعد از آن فرموذ كه مولانا شمس الدين تبريزى را زنى بوذ كيميا نام ؛ روزى ازو خشم گرفت و به طرف باغهاى مرام رفت ، حضرت مولانا به زنان مدرسه اشارت فرموذ كه برويذ و كيميا خاتون را بياوريذ كه خاطر مولانا شمس الدين را بوى تعلّق عظيم است ؛ جوقى زنان كار راستى مىكردند كه بطلب او بروند ، همانا كه مولانا نزد شمس الدين درآمذ و او « 19 »
هامش
( 4 / 39 )Z179 آB167 آK133399 ،II , H؛ 69 ،II , T( 3 ) كهZK: -B( 4 ) كهZ: -BK( 7 ) و بعضىK: بعضىZB( 8 ) و اكرنىZK: اكرنىB( 1 ) شذىZK: -B( 9 ) پارهZ: پارهاBK( 12 ) فىZK: علىB( 14 ) مصورhZEK: -Z( 19 ) واوBK: وZ