فرموذ كه در مدرسهء فقيهى بوذ ، آش مىپخت ؛ همين كه آش تمام مىشذ ، فقيهى ديگر از در حجره در مىآمذ و آش را بهم مىخوردند و آن فقيه عاجز شذ ؛ دفعهء ديگر چون آمذ ، گفت : اى براذر به تو رمز بگويم يا صريح ؟ گفت : رمز بگو ؛ گفت : ديگر به حجرهء من ميا ، گفت : رمزت اينست ، صريح كذام باشذ ، گفت : صريح آنست كه اين بار چون بيائى چوب بستانم چندانى بزنم كه لا تسئل
فرموذ كه هر وقت كه آدمى را رقّت آيذ ، بدان كه بعد از رقّت معرفت حق مىرسذ و فيض و نور ؛ چنانك پيراهن يوسف عليه السلام نزديك يعقوب رسيذ ، يعقوب عليه السلام فرموذ كه بوى يوسف مىرسذ ، چنانك كسى نزد گلستان رسيذ يعنى گل با او رسيذ
فرموذ كه علوم دانش است و عمل آن عشق است ؛ اگر كسى را علم باشذ و عشق نباشذ ، چنانك يكى خوبى را ديذ و جمله اعضاى او را دانست كه خوبست و لطيف ، امّا عاشق نشذ ، پس علمش حاصل شذ ، امّا عمل نكرد ؛ اگر جهودى نماز كنذ به ركوع و سجود عمل نباشذ ، زيرا عشق دين ندارذ
+ ( 4 / 83 ) همچنان . . . شرح داذى : +
مناقب العارفين ( فارسى ) — صفحة 1041
مساهمون: أحمد بن أخي ناطور الأفلاكي
ص١٠٤١