مرا ذوق مىداذ تا حدّى كه يك روز برفها باريذه بوذ ، ناگاه به خانى رسيديم و آنجا سواران بوذند و آش پختند ؛ اندكى بما داذند كه هيچ لذّت نداشت ، امّا همچون شكر خورديم ، پنداشتيم كه روز عيدست ؛ بعد از چندين مجاهده ناگاه به شهر دولو رسيديم ؛ هر دو يار پيراهن فروختيم ، نان سومين و هريسه خريذيم با روغن گاو و خورديم
فرموذ روزى كه جملهء ائمّه و قاضى و بزرگان حاضر بوذند كه آدمى را چون دنيا غالب باشذ به نماز حاضر مىشوذ ، دنيا او را نمىگذارذ تا به نماز مشغول شوذ ، چه عجب كه مرد خذا نيز در خرابات و يا در دير و يا در مقام ديگر باشذ مشغول چيز ديگر ، حق تعالى او را نگذارذ و گرد او گردذ و در حالتى كه هست ازو جذا نشوذ
فرموذ كه اگر آدمى پرخشم شوذ از روى او پيذاست كه اندرون او خشم دارذ و اگر از شاذى پر باشد پيذاست كه اندرون او شاذيست ، چه عجب باشذ كه ولى خذا از حق پر باشذ از چشم و غيره ظاهر شوذ كه پر از خذاست و حق ازو تجلّى كرده است و موافق حديث پيغامبر صلعم من اراد ان يجلس مع اللّه فليجلس مع اهل التصوف
مناقب العارفين ( فارسى ) — صفحة 1038
مساهمون: أحمد بن أخي ناطور الأفلاكي
ص١٠٣٨