پس فخر به فقر آورذ ، پس آن فقر قائم باشذ ،
فَادْخُلِي فِي عِبادِي وَ ادْخُلِي جَنَّتِي
( 89 / 29 ) ؛ بهشت حقيقى درون اولياست ؛ جملهء احوال بهشت استعاره است از درون اوليا ؛ اوليا در جهان بانگى زذند ، هر كه ازيشانست گرد وى آيذ ، چنانك قمرى ميان زاغان بانگ كنذ همه قمريان گرد او جمع آيند ، امّا مرد زيرك ولى را چون ببينذ از رويش بشناسذ ، بعضى از سخن دانذ ، آنكس كه از سخن نيز ندانذ هزار بار اگر بگويذ كه ( بدانم ) ندانذ ، زيرا
خَتَمَ اللَّهُ عَلى قُلُوبِهِمْ وَ عَلى سَمْعِهِمْ وَ عَلى أَبْصارِهِمْ غِشاوَةٌ
( 2 / 7 )
+ ( 4 / 39 ) ، ( 4 / 43 ) همچنان . . همان فردى ؛ همچنان . . . در كشيد :
+ فرموذ كه در زمان جوانى در راه شام رياضت بىاختيار كشيذم ، چنان شذه بوذم كه تمامت جامها را تلف كردم و نمذ پوشيذم و شيخ جمال الدين قمرى در صحبت من بوذ ، چون به ديه مىرسيذم ؛ جمال الدين مىرفت و دريوزه مىكرد ، نانپارهها مىداذند به نزد من مىآورد و نان گندم را به من داذ ، يعنى حرمت مىكرد و باقى را او مىخورد ؛ در راه پوست خربزه مىيافتيم بذوق تمام مىخورديم ؛ جمال الدين آنچ گوشت داشت به من مىداذ ؛ فرموذ كه آن حالت