خذاوندگار پيذا گشت ؛ گفتند كه حضرت خذاوندگار كجا بوذ ؟ سلطان رسول فرستاذه بوذ ، فرموذ :
مستى ما از قونيه شذ ، از قونيه نتوان بيرون آمذن
L
( 108 ب - 110 ب )
277 / 11 / الاشارة +
به كار امروز تخم عدل و احسان * كه فردا بدروى و اللّه اعلم
L
( 54 ب )
286 / 7 / و الادب : + همچنين معنى ديگر فرموذ : قال النبى صلعم العلم حياة القلوب و العمل كفّارة الذّنوب ؛ پيغامبر صلعم مىفرمايذ كه علم زندگى دلهاست ؛ آگاهى زندگيست ؛ بىآگاهى مردگيست ؛ چون دست تو بىخبر شوذ ( و ) از سرما و گرما خبر ندارذ و از زخم خبر ندارذ ، گوئى كه دستم مرده است ؛ اكنون اگر دل اشارت كنذ دست را كه كوزه بگير و دست اشارت دل را فرمان نبرذ ، اگر بعذرى و رنجى باشذ آن دست را مرده گويند ؛ زيرا اشارت دل را فهم مىكنذ و مىخواهذ كه بكنذ ، امّا منتظر است كه رنج ازو بروذ ، امّا آن دستى كه هيچ خبر ندارذ از اشارت دل و هيچ عمل نكنذ و دل را جاسوسى هم نكنذ ، ندانذ كه سرماست يا گرماست يا آتش است يا زخم است ، آن دست مرده باشذ ؛ همچنين هر آدمى كه ندانذ و حسّ او نيابذ كه طاعت