خذاوندگار روان شذ به طرف گورستان ؛ تركمان شحنه را خبر شذ ، احوال چنين است ، پابرهنه روان در پى كرد و بذآن مرد آويخته رسيذ و حضرت خذاوندگار را نديذ ، خذاوندگار كو ؟ جواب داذ كه خذاوندگار را نمىدانم كجا رفت ، برخاست تركمان شحنه به حضرت خذاوندگار آمذ به عذرخواهى ؛ حضرت خذاوندگار فرموذ كه آرى ، از آن او چنان آمذه بوذ ، امّا شما نگاه داريذ ؛ آن بوذ كه تركمان شحنه را بعد از سه روز كشتند و پاره پاره كردند
روزى حضرت خذاوندگار با دو شخص ايلى مىفرموذ در حالت طواف بهر يكى فرموذ كه مردى مىرسذ و استفتا مىآورذ ، بگوئيذ كه مولانا اينجا نيست و در خانه درآمذ ، يكى از در درآمذ و فتوى آورد ؛ گفتند كه حضرت خذاوندگار اينجا نيست ، چون رفت حضرت خذاوندگار بيرون آمذ و ايشان پرسيذند كه چه حكمت ؟ فرموذ كه يكى نزد پروانه مسئلهء امتحان نبشت و فرستاذ ، گفتم تا او خجل نشوذ ؛ در پى آن شخص رفتند ، ديذند كه پسر تاج وزير پيش پروانه نشسته است و لاف دروغ زذه كه مولانا اكثر مسائل را دروغ فتوى مىدهذ
روزى مجد الدين ميكايل فقيه مسائلى نبشته بوذ كه
مناقب العارفين ( فارسى ) — صفحة 1019
مساهمون: أحمد بن أخي ناطور الأفلاكي
ص١٠١٩