شيخ پاشا فروكوفت ؛ همانا كه كافتهسر و كوفته سر گشته صاحب فراش شذ و زبانش گرفته ؛ محبّان آن درويش پيش ملكالقضاة تاج الدين قلمشاه كيفيّت ماجرا را حكايت كرده غلو كردند ، قاضىء شهر صواب چنان ديذ كه از سر لطف و مقتضاى ولايت خوذ مرحمت فرموذه « 5 » به عيادت آن درويش دلريش روند و حضرت چلبى از خطاى او درگذرذ ؛ همانا كه عبادت عيادت او بجا آورده ، چون بيرون آمذند در حال سفر كرد و به جنازهء او « 7 » حاضر گشته در باغچهء سلطان دفن كردند إلى رحمة اللّه تعالى و همچنان بسيار منكران حضرت چلبى عارف را كه بوذند مفلوك و متروك گردانيذه بعالم عدم فرستاذند
« 9 / 8 » الحكاية : همچنان منقولست كه خدمت مفخر الامرا ظهير الدين ولد تاج قزل رحمه اللّه زمانى حاكم شهر قونيه شذه بوذ و در حكومت و رعيّتپرورى نظير خوذ نداشت ؛ روزى در بندگى چلبى عابد بندهء خاكى به ديذن مذكور رفته بوذيم ، نظر كرد ديذ كه شارب وى قدرى دراز شذه بوذ ، از سر غضب مىگويذ كه اين سبلت دراز را چرا نمىبرّى ، آخر شيخى ، سپاهى نيستى ، چلبى عابد جواب فرموذ كه اگر مرا سبلت درازست امّا ترا سبل و ديذهء آزست ، كار سبلت قوى سهلست امّا علّت سبل را چنانك شل درمان نيست ؛ بهغايت شرمسار گشته هيچ نگفت و همچنان مرغى را در سيخ كرده از بهر او كباب مىكردند ، از ناگاه يكى درآمذ و از شيخ حسن تمور تاش بوالعجب خبرى داذ ؛ فى الحال « 20 » متغيّر گشته از آن طعام ناخورده
هامش
( 9 / 8 )Z280 آB256 آK424668 ،II , H؛ 458 ،II , T( 5 ) فرموذهBK:Z( 7 ) اوZ: -BK( 20 ) فى الحالZK: -B