و در مجامعى كه يافت شذى طعام مردم نخوردى و جماعت عوام كه بمثابت سوام و هواماند بذو متابعت نموذه اهل تقليد بىديذه را سغبهء خوذ كرده بوذ و در مدّت شصت روز يك كيله « 3 » آرد جو مىخورد و گندم نمائى مىكرد و از غصّه حجبى كه داشت دايما تلخ و ترش مىگشت و از سير موهوم نامعلوم خوذ شذه از ذوقيات الإيمان كلّه شوق و ذوق حظّى نداشت و از « 6 » بسط عاشقان معنى صورت او دايما در قبض بوذى و خوذ را صاحب رياضت و با يزيد وقت تصوّر كرده در جوال نفس امّاره فرورفتى و از سرّ اين بيت لطيف سر او بىخبر بوذى
شعر ( هزج )
اگر به روى ترش كار زاهد راست شذى * كذوى سركه بذى با يزيدِ بسطامى
و در زمان حضرت چلبى عارف « 13 » قدّس اللّه سره العزيز « 14 » متوارى گشته در گوشهء منزوى شذه بوذ و چون حضرت چلبى عابد عظّم اللّه قدره « 1 » بر تخت نشست ، روزى از حضرت « 15 » تربه بيرون آمذه بالجمع اصحاب به خدمت شيخ پاشا مقابل افتاذ و آن بيچاره اعراض كرده سلام نداذ و به زوذى بگذشت و همچنان اين شيوه را چند نوبت به عمل آورده ؛ روزى در پيش حمّام قلچه مصادف مذكور گشته سه تازيانه محكم بر سر
هامش
( 3 ) كيلهZK: كلهB( 6 ) و ازZK: -B( 13 ) عارفhZB: عابدZK( 14 ) قدس . . . العزيزZB: عظم اللّه قدرهK( 1 ) [ سطر 13 - 14 ] متوارى . . . قدرهZB: كهK( 15 ) حضرتBK: -Z