شعر ( منسرح )
هر نفس آوازِ عشق مىرسذ از چب و راست * ما بفلك مىرويم عزمِ تماشا كراست
ما بفلك بوذهايم يارِ ملك بوذهايم * باز همانجا رويم جمله كه آن شهرِ ماست
و تا آخر غزل مىخواند و سير « 6 » مىكرد ؛ يارانى كه در بندگى حاضر « 7 » و بر جمال جلالش ناظر بوذند ، بيكبارگى افغانكنان گريستند ؛ فرموذ كه به غير از مردن چارهء ديگر نيست ؛ همانا كه در قيد حيات پيوسته مىخواستم كه در تفرّج باشم و سفرها كنم هم در ظاهر جهان و هم در باطن خوذ ؛ چه بيكار ارواح ، در عالم اشباح ، جهت تفرّج عجايب آفاق و غرايب انفس است و اكتساب عرفان و اتفاق ايقان ؛ درين حال بسبب ثقالت اين بدن از نقالت و حركت باز ماندم و اصلا نمىتوانم سفرى كردن ، بارى سفر آخرت كنيم و مرا درين عالم همدلى و همدردى و مونسى نمانده است و همدرد من حضرت مولاناى ما بوذ و حضرت والدم « 15 » و من در فراق ايشان تا كى درين محنتسراى ناخوش بتكلّف خوش باشم ؛ همانا كه مشتاق ديذار خذاوندگار گشتهام ، البتّه مىروم ؛ آن بوذ كه نعرهء بزذ و نازان نازان به خانهء خوذ درآمذ و آهسته آهسته ناليذن گرفت ، همچنان بهر « 18 » حالى كه مىبوذ « 19 » به نماز جمعه رفته به حضرت تربهء مقدّس شريف تشريف داذ و از
هامش
( 6 ) سيرZ: سيرىBK( 7 ) حاضرZB: -K( 15 ) والدمBK: والدهامZ( 18 ) بهرZ: هرBK( 19 ) مىبوذBK: مىنمودK