پرسيذند ؛ فرموذ كه خواب عجب ديذم و آوازهاى خوب مىشنيذم ؛ ديذم كه در طاقى نشسته بوذم و از پنجرههاى آن در باغى نظر مىكردم ، آنچنان باغى كه ما لا عين راءت و لا أذن سمعت صفت صفاى او بوذ و همانا كه فردوس برين بر آن روضه رشك بردى و همچنان انواع اشجار و الوان ثمار و رياحين و ازهار در كنار انهار آن رسته ، نيكو برآمذه « 6 » چنانك از كثرت اوراق ارواق او تاب آفتاب بر زمين آن روضه نمىافتاذ و در ظلّ ظليل آن روحانيان جليل و حوريان جميل مىخراميذند و همچنان در طرف جويبار آن گلزار مىبينم كه حضرت خذاوندگار ما سير مىكنذ و من از لطف آن حالت در حيرت مىافتم كه حضرت خذاوندگار ما اين جايگاه چه مىكنذ ديذم كه بدست مبارك خوذ به من اشارت مىكنذ كه عارف چه مىكنى آنجا ؟ همانا كه مهلت اقامت به سرآمذ ؛ اين سويها كه منم تا چه عالمها بينى و چه شاهدان روحانى كه مشاهده كنى و من از غايت لذّت آن دعوت و تفرّج لطافت آن جنّت ناله مىكردم و تحنّن مىنموذم ؛ اكنون وقت آن شذ كه رخت را بجانب سماوات كشيم و جام حلالى جلالى بچشيم و اين بيت را گفت :
شعر ( رمل )
وقتِ آن آمذ كه من عريان شوم * جسم بگذارم سرا سر جان شوم « 18 »
صورت تن گو برو من كيستم * نقش كم نايذ چو من باقيستم « 19 »
هامش
( 6 ) نيكو برآمذهZB: -K( 18 ) وقت . . . جان شوم :NM، ج 6 ، ص 307 / 613 ؛AM، ص 565 / 29 .
( 19 ) صورت . . . باقيستم :NM، ج 3 ، ص 224 / 3934 ؛AM، ص 296 / 26 .