شعر « 1 » ( هزج )
در غيبتِ صورتى غرامت نبوذ * گر بىتو دمى زنم غرامت باشذ
و چندانك شمشير در غلافست نمىبرّد ، وقتى كه مجرّد شوذ آنگه بينى ؛ بعد اليوم مشتها در پس پردهء غيب خواهم زذن ؛ چنانك چقاچاق « 4 » آن به گوش ياران شنوا برسذ ؛ هم درين كلمات بوذ كه فرزند دلبند ارجمند ، سلالة الاوليا ، وارث نور الانبياء شاهزاذهء معظّم و چلبى امير عادل طوّل اللّه عمرهما « 7 » از درآمذند و در پهلوى پذر بنشستند ، همانا كه بندهء خاكى افلاكى گريان گشته سر نهاذ و گفت كه چون حضرت چلبى به سفر مبارك مىروذ و به زبان معنى اللّهمّ بارك لى فى الموت و فيما بعد الموت مىفرمايذ ايشان را به كه مىسپارذ و چه وصيّت مىفرمايذ ؟
فرموذ كه ايشان از آن خذاوندگارند ، بما تعلّق ندارند ، غصّهء ايشان را « 11 » حضرت او بخورذ ؛ گفت : من بيچارهء غريب كه يتيم و كئيب مىمانم چون كنم و به كجا روم ؟ فرموذ كه در خدمت حضرت تربه باش و آن خدمت را نگاه دار تا ترا نگاه دارند و به جائى مرو و آنچ گفته بوذم كه مناقب آبا و اجداد ما را جمع كنى و بقلم آورى بر آن باش تا تمام كنى و تكاسل نكنى تا پيش خذاوندگار ما سپيذروى باشى و اوليا از تو خشنوذ باشند و تمامت ياران « 17 » گريان و حيران گشته مىلرزيذند تا « 16 » از عالم الغيب و الشهادة چه وارد شوذ ؛ همانا كه چشمهاى مبارك برگشاذه « 18 » اين رباعى را گفت و خفت ، صورت پنهان شذ و معنى نهفت « 19 »
هامش
( 1 ) شعرBK: -Z( 4 ) چقاچاقK: چاقاچاقBZ( 7 ) طول . . . عمرهماZK:
رحمهما رحمة واسعةB( 11 ) ايشان راB: ايشانZK( 17 ) يارانZK: -B( 16 ) تاZK: -B( 18 ) كشاذهZK: كشودهB( 19 ) و خفت . . . نهفتZK: -B