همچنان روز دوم بسوى قونيه روانه شذ چون به شهر رسيذ اندك عارضهء در مزاج مباركش ظاهر شذ و آن انحراف يوما بيوم زياده مىگشت ، صباحى از خانهء خوذ بيرون آمذه بر در تربهء مقدّس ايستاذه زمانى هيچ نگفت و اصحاب بجمعهم برابر چلبى صف بسته بوذند و آن روز اتّفاقا جمعهء آخرين ماه « 5 » ذىالقعده بوذه « 6 » در سنهء تسع عشر و سبعمائه از ناگاه نيّر اعظم از مطلع خوذ شارق گشته بر مثال گوى زرّين از چوگان قدرت در ميدان فلك رقصان شذ و مقدار نيزهء بلند گشت ، فرموذ كه
شعر ( رمل )
مىدوذ چون گوى زرّين آفتاب * اى عجب اندر خَمِ چوگان كيست
همچنان تبسّمكنان بر چهرهء مهرهء آفتاب نظر كرد و گفت :
شعر « 12 » ( رمل )
آفتابِ آفتابند اوليا * آفتاب از نورشان گيرذ ضيا
بعد از ساعتى فرموذ كه من ازين عالم دون ملول شذم تا كى در زير اين آفتاب در ميان گرد و درد خواهم بوذن ؟ وقت آن شد كه بر فرق فرقدان قدم نهم و بر بالاى آفتاب برآيم و بر سر سروران فلك سرايم و از تلوّن تكوّن بكلّى خلاص يابم و اين ابيات را گفتن گرفت :
هامش
( 5 ) ماهZK: -B( 6 ) بوذهZK: بودB( 12 ) [ سطر 10 - 12 ] مىدوذ . . . شعرZB: -K