عامل ، بدار الملك قونيه رسيذ ؛ اكابر شهر حضور او را دريافته از سر تجبّر به ديذن حضرت ولد نيامذ و صحبت او را در نيافت ؛ همانا كه حضرت ولد فرموذ كه او از بيمارستان مىآيذ طبيب را بر بيمار بايذ رفتن ؛ برخاست و با جمع ياران به ديذن او خراميذ ؛ مذكور از غايت خجالت متوارى گشته على الصباح به زيارت تربهء مقدّس آمذه آغاز كرد كه بالاى تربهء چنين سلطانى ملكى نهاذن روا نيست : حضرت چلبى تفس عظيم فرموذه جواب داذ كه نظر بر ملك دار ، نه بر ملكى ، چون از عالم ملك محروم ماندهء و بملكوت مردان نرسيذهء چندانك خواهى در عالم ملك « 9 » تصرّف « 10 » جاهلانه مىكن و يقين مىدان كه اهل تصرّف از تفرّج مالك الملك محجوباند و اين بيت را گفت :
شعر « 11 » ( رمل )
چونك در ياران رسى خامُش نشين * اندر آن حلقه مكن خوذ را نگين « 12 »
پيشِ بينا شذ خموشى نفعِ تو * بهرِ اين « 13 » آمذ خطابِ أنصتوا
پيشِ بينايان خبر گفتن خطاست * كآن دليلِ غفلت و نقصانِ ماست « 14 »
همچنان شيخ نور الدين بيمارستانى رنجور دل و كوفته خاطر بيرون آمذ و سفر كرد
هامش
( 9 ) ملكBK: ملكىZ( 10 ) تصرفZK: تصوفB( 11 ) شعرZK: -B( 13 )bاينBK: آنZ( 12 ) چونك . . . نكين :NM، ج 6 ، ص 363 / 1592 ؛AM، 590 / 5 .
( 14 ) [ سطر 13 - 14 ] پيش . . . ماست :NM، ج 4 ، ص 399 / 2072 ، 2071 ؛AM، 377 / 29 ، 28 .