همانا كه آن فقيرهء مخلصه باخلاص تمام سر نهاذه هرچه پوشيذه بوذ به گويندگان بخشيذه و شاذىكنان روان « 2 » شذ
« 8 / 97 » الحكاية « 3 » : همچنان چون حضرت چلبى به شهر لارنده رسيذ تمامت اكابر و اميرزاذگان ارادت آورده مريد شذند ، مگر كه خدمت مفخر الحلفا اخى محمد بگ ولد قلمى در زمان جوانى بوذ يك قبائى و يك سواره و از عالم اوليا بهغايت دور و ياران مكرّم كه ازو مقدّمتر بوذند پير و ضعيف گشته و او در ميان اصحاب بهر سوئى مىدويذ و چستى مىنموذ و گرم خدمتها مىكرد ؛ همانا كه حضرت چلبى او را پيش خوانده اشارت فرموذ كه گرد تو غلبهء عظيم مىبينم ، بايذ كه بعد ازين كمر اخلاص در ميان جان بسته سر حلقهء اين قوم باشى و خدمات نمائى ، برو زاويهء بساز و بساز عشق و سماع ما مشغول باش ؛ فى الحال سر نهاذه مريد شذ و فرجى پوشيذه تا غايت مزيد يافته منكران آن ديار را بقوّت و عنايت ايشان مخذول و منكوب گردانيذ و از جملهء مقبولان حضرت شذ و گفت :
شعر ( مجتث )
رهذ ز تيرِ فلك و ز سنانِ مرّيخش * هر آن مريد كه او را بعشق پروردم
« 8 / 98 » الحكاية « 18 » : همچنان كرام اخوان روايت چنان كردند كه چون شيخ نور الدين بيمارستانى كه از كبار ارباب تصوّف بوذ و عالم
هامش
( 8 / 97 - 8 / 98 )Z273 آB250 بK402648 ،II , H؛ 430 ،II , T( 2 ) روانBK: ررانهZ( 3 ) الحكايةZ: -BK( 18 ) الحكايةZ: -BK