« 8 / 96 » الحكاية : ياران ظريف و نديمان حريف روايت كردند « 1 » كه روزى فقيرهء عالمهء صاحب دل به زيارت حضرت چلبى آمذه بوذ و بسى نعمت و تحف و جامها آورده ؛ بعد از صحبت بسيار و اتّحاديارانه سؤال كرد كه احوال ما بيچارگان در روز قيام « 4 » قيامت چون خواهذ بوذن و عاقبت ما در آن عالم چه شوذ ؟ فرموذ كه حق تعالى عنايت فرموذه در بهشت برين درآئى و حوريان جنّت خدمتگار شما باشند ؛ گفت :
الْحَمْدُ لِلَّهِ . . . .
الَّذِي أَحَلَّنا دارَ الْمُقامَةِ مِنْ فَضْلِهِ
( 35 / 35 ) ديگر چه باشذ ؟ فرموذ كه الوان حلّها بپوشى و شرابات ثمين بنوشى و عيشى عظيم بكنى ؛ گفت : ديگر چه باشذ ؟ گفت : هر روز مؤمنان و درويشان به زيارت انبيا و اوليا و سعدا و شهدا و دوستان صالح بروند و از نعم نعيم
فِيها ما تَشْتَهِيهِ الْأَنْفُسُ وَ تَلَذُّ الْأَعْيُنُ
( 43 / 71 ) عشرتها و تنعّمها بكنند و بر قصور نور برآمذه تفرّجها كنند ، گفت : ديگر چه باشذ ؟ گفت : آخرالامر مشاهدهء ديذار حق باشند « 13 » ، چنانك از شراب طهور إنّ للّه تعالى شرابا أعدّه لأوليائه ، سالهاى نامحصور سكران باشند و در آن خوشى ابدى بىخويش شوند ؛ گفت :
ديگر چه باشذ ؟ فرموذ كه نعمت آخرين در خلد برين همچون منار ، و شاخهاى چنار ، كيرها باشذ از قدرت آفريذه در كس زنان بيوه و فقيرگان پرشيوه در آورند تا بر موجب
وَ لَدَيْنا مَزِيدٌ
( 50 / 35 ) محظوظ گشته متلذّذ شوند و بياسايند ؛ خوشتر ازين كار ديگر چه باشذ ؟
هامش
( 8 / 96 )Z272 بB250 آK401647 ،II , H؛ 428 ،II , T( 1 ) كردندBK: -Z( 4 ) قيامZK: قيامتB( 13 ) باشندBK: باشذZ