چه ارواح ياران ما خذادانانند و در طريقت ما دانا مرد خذادانست نه مرد خذاخوان
شعر ( مضارع )
بىعقل عقل را چو ندانذ كسى يقين * پس فهم كن ازين كه كه باشذ خذاى دان
و همچنان معيّت و قربت حق را نشانهاست ؛ اگرچه معيّت حق با همه اشيا شاملست ، امّا معيّت كامل مكمّل مكمّل چيزى ديگرست و آن معيّت خاص از خصايص انبيا و اولياست ، چنانك جدّم فرموذ
شعر ( رمل )
تو توهّم مىكنى از قربِ حق * كه طَبَق گر دور نبْوذ از طَبَق
اين نمىبينى كه قربِ اوليا * صذ كرامت دارذ و كار و كيا
آهن از داود مومى مىشوذ * موم در دستت چو آهن مىبوذ
قربِ خلق و رزق بر جملهست عام * قربِ وَحْىِ عشق دارند اين كرام
قرب بر انواع باشذ اى پذر * مىزنذ خورشيذ بر كهسار و زر
ليك قربى هست با زر شِيذ را * كه از آن آگه نباشذ بيذ را
شاخِ خشك و تر قريبِ آفتاب * آفتاب از هر دو كى دارذ حجاب
ليك كو آن قربتِ شاخِ طَرى * كه ثمارِ پخته از وى مىخورى
شاخِ خشك از قربتِ آن آفتاب * غيرِ زوتر خشك گشتن گو بياب « 18 »
اين معيّت با همه است اللّه را * آن معيّت جو كه داذ آگاه را « 19 »
هامش
( 18 ) [ سطر 10 - 18 ] تو توهم . . . بياب :NM، ج 3 ، ص 40 / 801 - 709 ؛AM، ص 208 / 25 .
( 19 ) اين . . . آكاه را :NM، ج 1 ، ص 90 / 1464 ؛AM، ص 39 / 17 .