تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مناقب العارفين ( فارسى ) — صفحة 956

مساهمون:

ص٩٥٦
رويش نهاذه بر روى و موى و پيشانيش بوسها داذ و محكم در كنار بگرفت تا چه وقت و اصحاب نعره‌ها مىزذند و نثارها مىكردند و اين رباعى را گفت :

شعر ( رباعى )

ثابت قدمان كه راهِ صحبت پيوست * از دوست نشويند بهر گردى دست از خطّهء آب و خاك يك شخص نخاست * تا بر رخِ او گردِ خطائى ننشست
فى الحال حضرت چلبى در جواب پذر فرموذ

شعر ( مضارع )

هرگز خطا نكرد خدنگِ اشارتت * و آن كو خطا كنذ تو غفورِ خطاستى
بعد از آن فرموذ كه طعامهاى مهنّا مهيّا كردند و حضرت چلبى سر در پيش انداخته از غايت حيا و ادب نمىيارست در نظر پذر طعام خوردن ؛ همانا كه حضرت ولد برخاست و بر مستنظر برآمذ و بنشست ؛ فرموذ تا ياران به فراغت بخورند و مقيّد من نشوند ، بعد از آنك سفره را برداشتند و غزليّات خوانده شذ فرموذ كه اخى بگى « 16 » مىشنوم كه عارف ما عملهاى خوش مىگويذ و از علم موسقى بهرهء عظيم دارذ و در فنون ديگر چابك‌سوارست ؛ مىخواهم كه پيش روى و نوبتى و بسيطى بگويذ
هامش
( 16 ) بكىZK: بكB