و من در احتراق افتراق آن حضرت مىسوختم و دم بدم ملكالموت را مصوّر مىديذم ؛ چندانى كه مىناليذم و بيچارگى مىنموذم اصلا التفات نمىكرد و عيادت نمىفرموذ تا چهل روز تمام در آن بلاى بىامان مبتلا مانده بوذم ؛ همانا كه در عرفهء عيد اضحى به شهر كوتاهيه وصول افتاذه من بندهء افتاذه در گوشهء زاويه منزوى گشته غلبهء تب بهغايتى بوذ كه تاب حركت و مجال قال نداشتم و از زندگانى بكلّى اوميذ برداشته بوذم و در آن نزارى به زارى مشغول گشته مىناليذم ؛ از ناگاه ديذم كه حضرت چلبى بر سر بالين من ايستاذه تبسّمكنان نظر عنايت كرده فرموذ كه برخيز و هر دو گوش خوذ را گرفته سه بار بالا برجه و بگو
شعر ( رمل )
ربّنا إنّا ظلمنا ظلم رفت * رحم فرما اى رحيميهات زفت « 11 »
و انارى بدست بندهء مردهء خوذ داذ ، بعد از آن فرموذ كه مثنوى بخوان و بسماع مشغول شو ؛ همان ساعت ديذم كه عرض آن مرض از من چنان زائل شذ كه گوئيا هرگز نديذه بوذم و از نو زندهء تازنده شذم ، تا زندهام تازنده آن درگاهم « 15 »
و الشّكر صيد للمزيد و قيد للعبيد و لا يكون إلّا ما يريد
هامش
( 15 ) دركاهم : + شعرZBK( 11 ) ربنا . . . زفت :NM، ج 5 ، ص 255 / 4010 ؛AM، ص 542 / 14 .