تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مناقب العارفين ( فارسى ) — صفحة 952

مساهمون:

ص٩٥٢
سلاطين و دختر پروانه از حدّ بيرون خدمات نموذه تبجيل عظيم كردند و در آنجا شيخى بوذ بس معتبر و عالم ربّانى ، مشهور شيخ بهاء الدين جندى گفتندى ، چه در جميع علوم دينى و يقينى و علم مشايخ شيخ بوذ و نظير خوذ نداشت و در طريقهء تقوى و رياضت و تديّن ملك مجسّم و روح مشخّص بوذ ، مگر در خانقاه خواجه منير او را شيخ مىكردند و كافّهء علماى دين و شيوخ و امرا و مردم سرور در آن اجلاس جمع آمذه بوذند و آن خانقاه به دختر پروانه تعلّق داشت و او گفته بوذ كه « 8 » البتّه شيخ بهاء الدين را بر سر سجّاده و صدر تا حضرت چلبى عارف بنشانذ كه سلطان‌زاذهء راستين است و سرّ جان خليفهء رسول اللّه است و همچنان حضرت چلبى بر عادت معهود در كنجى چون گنجى سر « 11 » فروكشيذه بوذ ؛ همانا كه جماعت صوفيان چون شيخ بهاء الدين را آوردند ، پيش از آنك دست‌بوس چلبى را دريابذ پيش دستى كرده او را بر صدر نشاندند و تكبيرى آوردند و آن عزيز نيز « 13 » تغافل نموذه بمعارف و كلمات مشغول شذ ؛ عاقبت چون حفّاظ قرآن خواندند و گويندگان باسرار غزليّات شروع كردند از آن شيوخ هيچ يكى به حركت نيامذ ، بعضى از دهشت و بعضى از سر تكبّر و انكار ؛ فى الحال حضرت چلبى نعرهء بزذ و برخاست و در ميدان سماع جولان مىكرد و اين بيت را مىگفت

شعر ( رجز )

طبلِ غزا كوفتند اين دم پيذا شوذ * جنبشِ پالانيى از فرسِ تازئى
هامش
( 8 ) كهZK: -B( 11 ) سرZK: -B( 13 ) نيزZK: -B