روزى اميرزاذه را مهمّى پيش آمذه نتوانست بمكتب حاضر شذن و بدست غلام تعاهد هر روزه را مىفرستاذ ؛ همانا كه استاذ درهم را ستذه هيچ گونه اميرزاذه را نمىپرسيذ كه چرا نيامذ و در چه كارست و آن كوذك از سر امتحان بكرّات و مرّات درهم مىفرستاذ و خوذ نمىرفت و استاذ نيز او را هيچ گونه نمىپرسيذ ؛ غضب بر اميرزاذه غالب گشته برخاست و پيش استاذ آمذ و بعتاب آغاز كرد كه چه معنى درهم را برهم مىنهى « 7 » و مرا درهم مىزنى و هيچ نمىپرسى ؟ استاذ گفت :
مرا غرض آن درم است ، تو خواهى بيا و خواهى ميا ؛ اكنون غرض شيخ راستين آن نقد محبّت مريدست ؛ چه اگر بيايذ و اگر نيايذ شيخ بتصرّف حال او مشغولست و شب و روز در اكمال و اتمام مهامّ او مىكوشذ و اين بيت را فرموذ
شعر ( خفيف )
كيمياى سعادتِ همهاند * در همه فعلِ خوذ بديذ كفند
حاسدان را هم از حسد بخرند * همه را طالب و مريد كنند
« 8 / 84 » همچنان مؤلّف كتاب ، بندهء خاكى روايت مىكنذ كه در حضرت چلبى عظّم اللّه ذكره درويشى بوذ شيخ على نام و او از جملهء مريدان حضرت « 17 » ولد بوذه ؛ مردى بوذ صحبت يافته و آفتاب اوليا بر او تافته ؛ شب و روز به خدمت مشغول بوذى و طعامهاى نفيس پختى و آن درويش را « 19 » حضرت چلبى در آقشهر پيش رخت گذاشته
هامش
( 8 / 84 )Z268B246 بK635 - 389636 ،II , H؛ 11 - 410 ،II , T( 7 ) رهم ؟ ؟ ؟ ؟ مىنهىZK: -B( 17 ) حضرتBK: حضورZ( 19 ) درويش راZK: -B