او بوذ خدمت ملك الخلفاء مولانا كمال الدين و مولانا محى الدين و تاج الدين مثنوىخوان را پيش كشيذ و به خلافت نصب كرده اجازت فرموذ و جميع اكابر شهر متابعت ايشان كرده بنده و مريد شذند و زاويهء نوبنياذ كرده بمقابله و سماع معهود شروع كردند ؛ عليها بهر حالى كه بوذ قاضى نجم الدين بيچاره پى چارهء خوذ روزى با اصحاب خوذ به حضرت چلبى آمذه سر بازكردند و مستغفر شذند و از حدّ بيرون تذلّل نموذه زاريها « 7 » كرده « 9 » گوئيا كه آن گريهء او باخلاص بوذ و شبيه گريهء اخوان يوسف بوذ حيلهآميز « 8 » ؛ همانا كه چون بيرون آمذند ، به انگشتان اشارت كنان فرموذ كه تمامت امعاش را از زير خواهم بيرون كشيذن تا بينم كه مريدانش چه مىكنند و چگونه به فرياذش مىرسند ؛ آن بوذ كه صاحب فراش گشته مىزاريذ و از حضرت چلبى استغاثت « 11 » مىخواست و آهها مىكرد و مىگريست و تمامت امعا و أحشاى او را از زير بيرون كشيذه مىبريدند ؛ چون حضرت چلبى به شهر اگرپدوز رسيذه « 13 » همان شب فرموذ كه بيچاره نجم الدين قوصره در گذشت و ساعتى مراقب گشته بهغايت متألّم شذ و گفت :
شعر ( رمل )
عفو كن « 17 » اى عفو در صندوقِ تو * سابقِ نطفى همه مسبوقِ تو
عفو كن زين بندگان تنپرست * عفو از درياى عفو اولاترست
هامش
( 7 ) زاريهاZK: زاريهاى حيلهآميزB( 9 ) كردهZK: كردB( 8 ) حيلهآميزZK: -B( 11 ) استغاثتZ: استعانتBK( 13 ) رسيذهBK: رسيذZ( 17 ) [ سطر 17 - 18 ] عفو كن . . . اتقوا :NM، ج 5 ، ص 264 ، 266 / 4150 ، 4175 ،AM، ص 546 ، 547 / 26 ، 23 .