تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مناقب العارفين ( فارسى ) — صفحة 932

مساهمون:

ص٩٣٢
تا شكار تو من باشم ؛ بعد از ما تو دانى و باز بخواب رفت ؛ همچنان قاضى عماد الدين و سعد الدين پيش از آنك از من سؤال كنند ، فرموذ كه مگر شيخ افلاكى را پذرش در شهر سراى نقل كرده است ؛ مىخواست كه بىاجازت ما غيبت كنذ و آن اسباب را بدست آورذ ، ما را مفارقت او خوش نيامذ ؛ انتباهش كردم تا حقيقت حال را به خيال مآل مال نفروشذ و ترك صحبت اوليا نكنذ تا نادم و حاسر نشوذ ، همان ساعت قاضى عماد و سعد خطيب مريد شذند و اين « 7 » بيچاره استغفار كرده فسخ عزيمت كرد و فارغ شذ « 8 / 75 » الحكاية « 9 » : همچنان روزى از شهر تبريز بيرون آمذه به سلطانيّه مىرفتيم « 10 » ؛ بزرگى از فضلاى تبريز كه در قبّهء غازان معيد بوذ اعنى شهاب الدين مقبولى قيرشهرى رحمه اللّه همراه ما شذ و حكايت كنان مىرفتيم ؛ از ناگاه حضرت چلبى سايس اسبان را سياست فرموذه « 12 » دشنامى « 13 » چند بداذ و زوذ روانه شذ ؛ همانا كه شهاب الدين معيد رنجش نموذه سر آغاز كرد كه اين‌چنين بزرگى را نشايذ كه سفاهت كنذ ، امّا سفيهان روم بنامند و اين « 15 » بيچاره معارضه كرده او را اسكات كردم كه از سر بىخبرى در حقّ اوليا طعنه زذن و ما لا يعنى سخن گفتن جائز نيست ، در حال اسب آن بزرگ حرونى نموذه او را در ميان لجم « 18 » سياه فروانداخته از فرق سر تا قدم غرق و حل سياه شذ و بيم آن بوذ كه خفه شوذ ؛ ديذم كه حضرت چلبى دوان دوان
هامش
( 8 / 75 )Z264 بB243 آK379625 ،II , H؛ 397 ،II , T( 7 ) و اينZK: و آنB( 9 ) الحكايةZK: -B( 10 ) مىرفتيمZK: مىرفتمB( 12 ) فرموذهBK: فرمودZ( 13 ) دشنامىZB: دشنامK( 15 ) و اينZK: آنB( 18 ) لجمKB: لحمZ