ورمى در باطن كافر او ظاهر گشته تمامت تن ناپاك بىباك او آماسيذن گرفت ؛ بسى فرياذ و افغانها كرده از حضرت چلبى مدد و امان خواست ، ممكن نشذ ؛ همچنان آن كلتهء دون را بر گردون نهاذه به شهر لارنده مىبردند در نيمهء راه آهى بكرد و طرقيذ و جان بىايمان بجهنّم سپرد و از آن جماعت يكى نماند
« 8 / 71 » همچنان بندهء خاكى نقل مىكنذ كه روزى يار عزيز جلال الدين كنكرى را رحمه اللّه اشارت كرد كه تا « 7 » جهت شاهزاذگان از بزّازان بطانهء نيكو بخرذ و مبلغ بيست عدد بدست مذكور داذه ؛ چون بطانه را آورد ، فرموذ « 9 » كه به چند خريذى ؟ فرموذ كه بيست و دو مىخواستند و دو عدد را بخشيذه ، بيست عدد داذم ، امّا جامهء نيكوست ؛ فرموذ كه دروغ مىگوئى به هژده عدد خريذهاى و آنك دو عدد در دستار كردهء ؛ از غايت شرمسارى بيست عدد ديگر « 12 » شكرانه داذه توبهء نصوح كرد تا بعد اليوم ديگر « 13 » بىادبى نكنذ ؛ حضرت چلبى فرموذ كه « 14 » اگر چنانك « 15 » بينائى از كورى چيزى برذ بس عجب كارى نيست ، امّا اين كه كورى از پيش بينائى چيزى برذ بوالعجب كاريست
شعر ( رمل )
حق همىبينذ ولى ستّارخوست « 17 » * چونك از حد بگذرى « 18 » قهّار « 19 » اوست « 20 »
هامش
( 8 / 71 )Z263 بB242 آK375622 ،II , H؛ 392 ،II , T( 7 ) كه تاBK: تاZ( 9 ) فرموذ كهB: كفتK - Z( 12 ) ديكرZK: -B( 13 ) ديكرZK: -B( 14 ) كهZK: -B( 15 ) چنانكBK: چنانZ( 17 )aخوستK:
خواستZB( 18 )bبكذرىBK: بكذردZ( 19 ) قهارBK: غمازZ( 20 ) حق همى . . . قهار اوست :NM، ج 6 ، ص 369 / 1695 ؛AM، ص 593 / 2 .