غفلت رفتهء ؛ گفت از آنك دستها را از فصول فضول « 1 » كوتاه كردهام و از غرور دنياى غرور « 2 » فارغ گشتهام و از هواهاى نفسانى گذشته و گفت :
شعر « 4 » ( رمل )
دست و دل از كارِ دنيا چونك كوتاه « 5 » كردهام * پا درازى ز آن « 6 » كنم با كامِ دل اى كامران
همانا كه از طاعن طاغى استغفار كرده بصدق تمام مريد مخلص شذ « 7 »
« 8 / 65 » الحكاية : همچنان نقلهء اخبار روايت چنان كردند كه در شهر قونيه خاتونى بوذ بهغايت جميله و در جمال و كمال آيت روزگار خوذ بوذ و او را مشهور دختر اوريا گفتندى و يسار بسيار داشت ؛ از ناگاه ربوذهء حضرت عارف گشته ليلا و نهارا بىقرار شذ و ترك خانمان خوذ كرده ملازم حضرتش مىبوذ و اوقات چون چنگ را در چنگ خوذ گرفتى جنگ از ميان اضداد برخاستى و سوختگان راه را جگر گرم خشك گشتى و هرچه داشت از اجناس و نقود و عقار و ضياع همه را در هواى آن حضرت در باخته « 15 » براى هوس وصل او مىسوخت و مدّت مديد در آن حسرت مىساخت ؛ مگر روزى از مذكوره حركتى ناموزون و شيوهء شنيع صادر
هامش
( 8 / 65 )Z261 آB240 آK365616 ،II , H؛ 383 ،II , T( 1 ) فضولZK: -B( 2 ) دنياى غرورhZBK: -Z( 4 ) شعرZK: -B( 5 ) كوتاهZK: كوتهB( 6 ) زانZK: برانB( 7 ) شذZK: + و اللّهB( 15 ) باختهZB: باختK