و آن رنج دراز كشيذه ، چنانك اصحاب از حيات او اوميذ « 1 » بريذه بوذند و شب و روز زارىكنان از حضرت خذاوندگار استدعاى صحّت او مىكردند : مگر روزى ناگاه سوارى ترك از برابر چلبى باستعجال مىگذشت ؛ فرموذ كه اى رنج بس باشذ ، هنگام سفرست ، برو و بر آن سوار پيچ ! در حال سوار « 5 » از اسب فروذ افتاذ و در گليم كرده به خانهاش بردند ؛ بعد از سوم روز آن مسلمان نقل كرد و حضرت چلبى را صحّت كلّى روى نموذ ؛ حامدا للّه و متوكّلا على اللّه بجانب انطاليه روانه شذ
« 8 / 63 » الحكاية « 9 » : همچنان منقولست كه حضرت چلبى در تربهء مقدّس رنجور عظيم شذه بوذ و چند ماهى صاحب فراش گشته تمامت اطبّا در معالجت آن مرض قاصر و عاجز ماندند « 11 » و جميع محبّان از آن حال مجروح روح و خسته دل بوذند و حضرت ولد پيوسته به عيادت آمذه اضطرار و « 13 » اضطراب عظيم مىنموذ و هيچ گونه قرارى نداشت ؛ مگر روزى ملك الاصحاب چلبى جلال الدين ولد اسفهسالار رحمه اللّه با اصحاب خوذ به عيادت آمذه بوذند ؛ فرموذ كه ازين مرض مبرم قوى ملول شذم ، مىخواهم كه يكى از ياران اين را « 16 » قبول كنذ تا من روزى چند بياسايم ؛ همانا كه چلبى جلال الدين از سر اخلاص و يقين التزام نموذ كه من بنده قبول كردم تا حضرت چلبى برخيزذ ؛ همان ساعت مزاج آن « 18 » عزيز منحرف گشته يك ماه تمام فروخفت و حضرت چلبى از جامهخواب
هامش
( 8 / 63 )Z260 بB239 بK367614 ،II , H؛ 381 ،II , T( 1 ) اوميذZK: اميدB( 5 ) سوارZK: سوارهB( 9 ) الحكايةZ: -BK( 11 ) ماندندZ: ماندهBK( 13 ) [ سطر 12 - 13 ] اضطرار وBK: -Z( 16 ) اين راZK: -B( 18 ) آنZK: اينB