و خدمت مولانا صلاح الدين اديب و اكابر ياران عجيب مصحوب حضرتش حاضر بوذند « 2 » ؛ همانا كه مذكوره از حضرت چلبى كيفيّت احوال سلطان ولد و اجتماع اصحاب تربه و ياران مدرسه را بازپرسيذن گرفت و يگان يگان استفسار مىكرد ؛ مگر خدمت مولانا صلاح الدين بطريق ترجمانى بشرح چگونگىء حالات ياران شروع كرده بيان كرد « 5 » ؛ بانوى جهان عين الحيات فرموذ كه آنچ خدمت مولوى مىفرمايذ همچنانست و صذ چندانست ؛ امّا اين جوان زبان ندارذ كه سخن گويذ ؛ من مىخواهم كه از دهان مبارك او بشنوم ؛ حضرت چلبى در حال جواب فرموذ كه عارفان سخن را در خلوت گويند ؛ اوميذ است كه گفته آيذ ، همانا كه عين الحيات را « 10 » از آن معنى عينالحياتى « 9 » در درون جوشان گشته آتش محبّت عارفى در ضميرش مشتعل « 11 » شذ و بصذ جان و دل ربوذهء هواى او گشت و سالها در آن سودا بوذ ، عاقبت سر در سر آن سودا كرده اين مىگفت
شعر ( هزج )
خوش است اندر سرِ ديوانه سودا * بشرطِ آنك سوداى تو باشذ
و چندانى « 16 » بندگيها نموذ كه در بيان آيذ ؟
« 8 / 62 » الحكاية : همچنان از كبار اصحاب منقولست كه حضرت چلبى عارف عظّم اللّه ذكره در شهر علائه « 18 » بهغايت رنجور شذه بوذ
هامش
( 8 / 62 )Z260 آ - بB239 بK614 367 ،II , H؛ 381 ،II , T( 2 ) بوذندZK: -B( 5 ) كردZK: مىكردB( 10 ) الحيات راZK: الحياتB( 9 ) از آن . . . الحياتىZK: -B( 11 ) مشتعلBK: مشتغلZ( 16 ) چندانىZB: چندانK( 18 ) علائيهZB: علانيهK