و منظور نظر عنايت خوذ كرده بوذ ، تا حدّى كه روزى زبان مبارك خوذ را در دهان عارف نهاذه بوذ و او بعشق تمام مىمكيذ و بلع مىكرد ؛ من سر نهاذم و خواستم كه عارف را از دست خذاوندگار بستانم ؛ فرموذ كه بهاء الدين ، آخر عارف فرزند منست ، از آن تو نيست و من باز سر نهاذم و گفتم كه چه جاى فرزندست ؟ بندهء راستين خذاوندگارست ؛ فرموذ كه بهاء الدين ، فرزند دلبند راستين آنست كه بنده و مريد باشذ نه شيخزاذه ؛ اميذ است كه در اكمال ولايت اعقاب عذر شما را بخواهذ ؛ از آنك عارف ما فرزند حالست و درياى نظرست و او را علم حقيقت بهغايت خواهذ بوذ و او سلطان ابدالانست و هميشه در كمال اندر كمال مىروذ و اين بيت را گفت :
شعر ( هزج )
اين راه كسى روذ كه از سر « 12 » * چون پاى نهاذ دست شويذ
در راهِ نظر سخن نگنجذ * جوياى نظر سخن نگويد « 13 »
« 8 / 48 » همچنان روز جمعهء مبارك در سنهء احدى و ثمانين و ستمائة « 15 » در تربهء مبارك در آن چنان مجمع ارواح حضرت سلطان بخت چلبى عارف را بر تخت خوذ نشانده از دور بنشست ، غريو از نهاذ عالميان برخاسته تا نصف الليل نه آنچنان سماعى رفت كه در تقرير گنجذ
هامش
( 8 / 48 )Z256 آB236 آK356602 ،II , H؛ 364 ،II , T( 12 )aسرZB: سيرK( 13 )bنكويذBK: + الحكايةZ( 15 ) [ سطر 14 - 15 ] در سنه . . .
ستمائةZK: -B