رفته بوذم ؛ ديذم كه ناصر الدين قطّانى مولوى و شجاع الدين حنّاقى « 1 » كه از ياران معتبر بوذند ، گريبان همديگر را گرفته بىفايده جنگى مىكردند ؛ بانگى « 3 » بر ايشان زذم تا چنگ از همديگر باز كردند و مرا آن جايگاه دو مرد و يك زن صالحه ديذند ؛ فى الحال بندهء مخلص تاريخ وقت را ثبت كرده چون به مباركى بممالك روم رسيذيم و اتّفاق چنان افتاذ كه به شهر لاذيق رسيذه خدمت يار عزيز ناصر الدين قطّانى را آن جايگاه يافته « 7 » حضرت چلبى در ميان اصحاب ازو سؤال كرد كه حكايت جنگ شما با شجاع الدين چون بوذ ؟ آن عزيز سر نهاذه « 9 » چنان « 10 » شرح كرد كه روز عرفه بالاى تربهء مبارك ايستاذه بوذم ؛ از ناگاه شجاع الدين آمذه ناموزون حركتى كرد ؛ بندهء مخلص « 11 » اعتراض كردم كه اين « 12 » حركت ناجايز است ؛ همانا كه دست بر گريبان بنده زذه همديگر را سخت گرفته بوذيم ؛ از ناگاه از جانب پاى حضرت بهاء ولد نعرهء چلبى به گوش ما رسيذه « 14 » هوش ما پرّيد و از آن هيبت همديگر را به كنار گرفته سر نهاذيم ؛ ديگر نمىدانم كه حال چون بوذ ؛ همچنان بجانب افلاكى نظر كرده فرموذ كه حكايت را باصحاب بازگو تا شمّهء از فقر ما آگاه شوند ، چون كيفيّت كرامات را كما هى تقرير كرده شذ و تاريخ وقت را نموذه آمذ ؛ ياران بيكبارگى نعرهها « 18 » زذند و شاذيها كردند و از عالم غيب خوشى بىنهايت در باطن ايشان پديذ آمذ ؛ بعد
هامش
( 1 ) حناقىBK: جناقZ( 3 ) بانكىZK: بانكB( 7 ) يافتهZK: يافتB( 9 ) نهاذهZB: نهادK( 10 ) چنانBK: -Z( 11 ) مخلصZK: -B( 12 ) كه اينZK:
آنB( 14 ) رسيذهZ: رسيدBK( 18 ) نعرههاZK، نعرهB