شعر ( مضارع )
جانها دريغ نيست چه جاى كلاه و سر * سِر جوى « 3 » از سَران و بنه سَر ستان نظر
و احمد شاه سر نهاذه جامهاى خوذ را به گويندگان بخشيذ و از حدّ بيرون ذوقها كرد ؛ مگر جماعتى از محبّان او بطريق نياز از آن حالت او سؤال كردند ؛ گفت : در اثناى سماع برابر حضرت چلبى ايستاذه بوذم ؛ در دلم « 7 » بگذشت كه آن كلاه را به من مىداذ ؛ چه اگر ندهذ بعد از سماع ازو در خواست كنم و ياران را شكرانه دهم ؛ آن بوذ كه « 9 » مرا بگرفت و در گوشم رازهاى بوالعجب گفته كلاه را بر سرم نهاذ و من از آن قدرت بيخوذ شذم ، باز عنايت او مدد « 10 » حيات من گشته خوذ را جمع كردم ، بصدق تمام ارادت آورده مريد شذم « 12 » و بىقياس بندگيها نموذه تحفهاى غريب فرستاذ
« 8 / 45 » الحكاية « 13 » : همچنان « 14 » منقولست كه تسخير نفوس جبابره مر حضرت چلبى را به مثابتى بوذ كه اگر فضلاى عالم و عرفاى بنىآدم و عقلاى دهر و رستمان زمان به خدمتش برسيذندى « 15 » ، از هيبت نظر پاك او سراسيمه شذندى و كسى را در حضور پرنور او مجال مقال و امكان بيان نبوذى و از مهابت جان مقدّس او چنان فيضى و گرمى بر جان حاضران حلول كردى كه همگان « 18 » سكران گشتندى و ذوقى شذندى ،
هامش
( 8 / 45 )Z254 234 بK351598 ،II , H؛ 358 ،II , T( 3 ) جوىZK: + وB( 7 ) در دلمZ: درونمBK( 9 ) كهZB: -K( 10 ) مددBK: -Z( 12 ) شذمBK: شدZ( 13 ) الحكايةZ: -BK( 14 ) همچنانZK:
-B( 15 ) برسيذندىBK: رسيذندىZ( 18 ) همكانZK: -B