تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مناقب العارفين ( فارسى ) — صفحة 894

مساهمون:

ص٨٩٤
خيمهء بس عظيم و رفيع گرفته‌اند و حضرت چلبى در آنجا نشسته و درين صحرا مرغان بس لطيف مالامال گشته ، مىبينم كه از ناگاه باذى عجيب « 3 » مىوزذ و آن مرغان بيكبارگى ناپديذ مىشوند و باز مرغان ديگر از آن بزرگتر و لطيف‌تر صحرا را پر مىكنند و بالحان لطيف سروذ مىگويند ، از يكى مىپرسم كه آن اوّلين چه مرغان بوذند ؟ گفت : آن جماعت اصحاب ولد بوذند ؛ اين « 6 » مرغان ديگر مريدان عارفند ؛ فى الحال بيذار گشته خواب را به خدمت فخر الدين باز مىگويم « 7 » ؛ هر دو استعداد كرده بذوق تمام بطلب چلبى به آقشهر مىرويم ، همانا كه چون از در زاويه درمىآئيم مىفرمايذ كه اين خران خواب نيز مىبينند و هنوز نمىگروند ؛ فرياذكنان و گريان ايمان آورده سر نهاذيم ؛ تجديد عهد كرده از نومريد شذيم « 8 / 44 » الحكاية : همچنان « 12 » بندهء طالب ، مؤلّف مناقب ، احمد افلاكى احسن اللّه اليه حكايت مىكنذ كه چون مصحوب حضرت چلبى قدّس اللّه لطيفته به شهر تبريز وصول افتاذ و اكابر شهر كما ينبغى بندگيها نموذه سماعها داذند ، آخرالامر خدمت « 15 » اخى احمد شاه قزّاز كه از اعيان « 16 » شهر بوذ جمعيّتى عظيم « 17 » ساخته اصحاب را به خانه برد و آن روز ساير بزرگان تبريز از علما و فقرا حاضر بوذند و حضرت چلبى شورهاى عظيم كرده اخى احمد شاه را بسماع كشيذ و در سماع كلاه مبارك خوذ را بر سر او نهاذه اين بيت را گفت :
هامش
( 8 / 44 )Z253 آB234 آK350597 ،II , H؛ 356 ،II , T( 3 ) عجيبZK: -B( 6 ) اينZK: آنB( 7 ) مىكويمZK: كويمB( 12 ) همچنانZB: -K( 15 ) خدمتBK: -Z( 16 ) اعيانBK: عيانZ( 17 ) عظيمhZBK: -Z
مناقب العارفين ( فارسى ) — صفحة 894 | أحمد بن أخي ناطور الأفلاكي