حضرت مولاناست و تاب آن حالت بر جان من مىتابذ و مرا تاب آن تاب نمىمانذ ؛ ازينرو او را سر مىنهم و من او را بجاى فرزند نمىبينم بلك او شيخ منست و مرا حضرت خذاوندگار بذو حواله كرده است ؛ همانا كه تمامت خواتين روز جمعه بجمعهم به جمعيّت سماع جمع آمذ « 4 » ، حضرت چلبى تواجد و شورها نموذه اين رباعى را گفت :
شعر ( رباعى )
ما جانِ لطيفيم نظر در نائيم « 7 » * در جاى نمائيم ولى بيجائيم « 8 »
از چهره اگر نقاب را بگشائيم * هوش و دل و عقل جمله را بربائيم
همچنان چرخ زنان و رقص كنان همين رباعى را گفت :
شعر ( رباعى )
در عالمِ ارواح بوذ مايهء عشق * باذيست « 11 » لطيف در ازل « 12 » دايهء عشق
مانندهء خورشيذ همه جان گردذ * آنكس كه فتاذ بر سرش سايهء عشق
همشان شرمسار گشته سر نهاذند و استغفارها كردند و بسى عذرها خواسته بانواع بندگيها نموذه تحفها فرستاذند
« 8 / 42 » الحكاية « 15 » : همچنان خدمت ملك الخلفاء شيخ اميره بگ آبگرمى ابقاه اللّه تعالى روزى حكايت كرد كه « 16 » در جوانى من بنده و اخى مظفّر الدين و براذرم مجد الدين با درويشى محبّت آورده مىخواست
هامش
( 8 / 42 )Z252 آB234 آK349595 ،II , H؛ 354 ،II , T( 4 ) آمدK: آمذهZB( 7 )aنائيمZK: نيائيمB( 8 )bبىZK: درB( 11 )bباذيستZK: باذستB( 12 ) در ازلZK: -B( 15 ) الحكايةBK: -Z( 16 ) كهZK . .+ روزىB