و حال اين است كه چندين روزها طعام ناخورده بوذ و آسايش خواب ناكرده دهانهء خيك را در دهان مبارك خوذ نهاذه بيكبارگى دركشيذ و بسماع شروع كرده قيامتى برخاست ؛ فرموذ كه اين غزل را بگويند كه
شعر ( هزج )
بسوزانيم سودا و جنون را * درآشاميم هردم موجِ خون را
حريفِ دوزخآشامانِ مستيم * كه بشكافند سقفِ سبزگون را
شرابِ صافِ « 8 » سلطانى بريزيم * بخوابانيم عقلِ ذو فنون را
الى آخره
شورهاى عظيم كرده اين رباعى را فرموذ و ختم سماع كرد
رباعى
تا جان بوذم جز غمِ جانان نخورم * از فضل نه لافم و غمِ آن نخورم
علم و هنرِ « 13 » من قدح مىباشذ * و آن نيز بجز از كفِ سلطان نخورم
« 8 / 35 » الحكاية « 14 » : همچنان منقولست كه در آن ايّام چلبى محمد بگ ولد طورمطاى رحمه اللّه كه امير شهر بوذ و يگانهء دهر ، اجتماع عظيم كرده حضرت چلبى را سماع داذه بوذ و خدمت مولانا علاء الدين با اصحابش پيش از آنك ازالت وحشت كنند ، حاضر آمذه بوذند ؛ و همچنان از هيبت چلبى آفريذهء را مجال سخن نبوذ ؛ بعد از آنك
هامش
( 8 / 35 )Z249 بB230 آK337584 ،II , H؛ 339 ،II , T( 8 )aصافK: صافىZ: صاف صرفB( 13 )aهنرBK: هنرىZ( 14 ) الحكايةZK: -B