و حقيقت كار آنست كه ولى را ولى دانذ و قطب را قطب شناسذ و عالم را عالم ادراك كنذ و عارف را عارفى توانذ « 2 » تعريف كردن و لا يعرف اهل الفضل إلّا اولو الفضل
شعر ( رمل )
مر ولى را هم ولى شُهره كنذ * هر كرا او خواست با بَهره كنذ « 5 »
باقى حشرات مردم كه در مرتبهء
أُولئِكَ كَالْأَنْعامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ
( 7 / 179 ) اند ، در همهء حال مقلّد انبيا و اوليا گشتهاند و چون نظر باطن فاطن و ضمير منير ندارند « 8 » هر باطلى را به اميذ آنك حق باشذ معتقد مىشوند و بكرامات ظاهر و ريو ديو مغرور مىگردند و نمىدانند كه معاملهء آن مردم با مردهء شياطين است و از عالم ارواح و سرّ الواح بىخبرند و از جادّهء متابعت محمّدى دور دور افتاذهاند و همچنان « 12 » حكمت ظهور مظهر ايشان براى اغواى اشقياست و بضدّها تتبيّن الاشياء و ظهور مظهر مطهّر اوليا جهت ارشاد ارواح اتقياست
وَ لا يُحِيطُونَ بِشَيْءٍ مِنْ عِلْمِهِ إِلَّا بِما شاءَ
( 2 / 255 )
شعر ( رمل )
تا توانى اى حكيمِ هندسه * وحى را يكسان مدان با وسوسه
صاحب وحيست در خوذ صذ جهان * و آن دگر مرديست ليكن يككسه
هامش
( 2 ) تواندBKتعريفZ( 8 ) ندارندZK: نداردB( 12 ) [ سطر 11 - 12 ] و از جاد ؟ ؟ ؟ ؟ . . .
همچنانZK: -B( 5 ) مر ولى را . . . بهره كند :NM، ج 2 ، ص 377 / 2349 ؛AM، 156 / 17 .