مىكنذ و به ارمنى مهملات مىگويذ و ترّهات مىبافذ و آن جماعت عوام سر مىنهند و گرداگرد او آشها و حلواها و ميوهها نهاذه از هر يكى مىخورذ و از آنجا بذيشان مىاندازذ ؛ حضرت چلبى شكلى ديذ پريشان و درهم رفته و از دوذ كلخن سياه و تيره گشته ، ناخنان دست و پايش بهغايت دراز شذه و چشمهاى از رقش از رقّ « 5 » درخشانتر گشته ؛ پرسيذ كه اين چه كس است ؟ يكى از توابع او جواب داذ كه قطب عالم ، سرّ آدم خواجهء ارزروم است كه ارز روم است و گويند كه او را حالات « 7 » عجب بوذ ؛ چنانك از مغيّبات سفلى خبر مىداذ و اغلب واقع مىشذ و آن مبنى بر ايحاء وحى شيطانى بوذه ، چنانك قران « 9 » مجيد مىفرمايذ
وَ إِنَّ الشَّياطِينَ لَيُوحُونَ إِلى أَوْلِيائِهِمْ
( 6 / 121 ) ، چنانك وحى ملكى ملك انبياست و وحى القلب و الالهام از آن اولياست و ليكن انعام عام تمييز و فطانت آن ندارند تا فرقى توانند كردن ميان حق و باطل و راست و دروغ
شعر ( رمل )
پيش حالى بين كه در جهلست و شك * صبحِ كاذب صبحِ صادق هر دو يك
صبحِ كاذب صذ هزاران كاروان * داذ بر باذِ هلاكت اى جوان
نيست نقدى كش غلطانداز نيست * و اى آن جان كش محكّ و گاز نيست « 20 »
هامش
( 5 ) ازرقBK: ارزقZ( 7 ) حالاتZ: حالتBK( 9 ) قرانZK: در قرانB( 20 ) [ سطر 15 - 20 ] پيش . . . كاز نيست :NM، ج 4 ، ص 378 / 1692 - 1694 ؛AM، ص 368 / 17 - 19 .