حضرت چلبى بسماع شروع فرموذ شيخ را از گريبان كشان كرده در ميان آورده اين رباعى را گفت
شعر ( رباعى )
عُشّاق قدم چو در رهِ نيست نهند * از هستى غيرِ دوست كلّى برهند
زين زندگى مزوّرِ نابرجاى * فانى گردند و عاشقانه بجهند
و او را از دست بگذاشت ؛ فى الحال بيفتاذ و كف كردن گرفت ، بعد از دوم روز شيخ ترك ترك عالم كرده وفات يافت ؛ همچنان غلغلهء عظيم در ميان امرا افتاذه مسعود بگ بهغايت ترسيذ . و خلايق آن ولايت فوج فوج مريد مىشذند و بندگيها مىكردند ؛ صباحى مسعود بگ برخاست و به نياز تمام به حضرت چلبى آمذ و تمهيد عذر كرده پنج نفر غلام و كنيزك و ده سر اسبان نيكو و ده پاره چوقاى سقرلاط « 11 » باريك و بيست پاره صوف مربّع « 12 » احسان كرده و از نقود فلورى و نقره مبالغى فرستاذ و مريد چلبى شذ بعنايت الهى مخصوص گشته فرزند دلبند خوذ شجاع الدين او رخان را مريد ساخت رحمهم اللّه تعالى
« 8 / 23 » همچنان نقليست درست اظهر من الشّمس ، و ابين من الأمس ، كه روزى حضرت چلبى عظّم اللّه ذكره در شهر سيواس از سماع « 17 » بزرگى بيرون آمذه بوذ و به زاويهء اصحاب مىرفت ؛ مگر رهگذرى به هنگامهء رسيذند كه خلايق بىشمار بر آنجا گرد آمذه بوذند ؛ ديذ كه يكى در ميانه « 19 » سر در پيش انداخته با خرده سنگها بازى
هامش
( 8 / 23 )Z342 بB224 آK316564 ،II , H؛ 310 ،II , T( 11 ) سقرلاطZ: سقرلاطىBK( 12 ) مربعZK: -B( 17 ) سماعZ: سماعىBK( 19 ) در ميانهZK: ميانهB