حضرت چلبى با چند يارى برخاست و به ديذن شيخ اسحاق رفت و چون از در خلوت شيخ درآمذ سلام داذ و بنشست و ياران بر در ايستاذه بوذند ؛ شيخ گفت : هى جوان از كجائى ؟ چرا سر نهاذى به من و زمين بوس نكردى ؟ فرموذ كه از ملك رومم ؛ گفت : نيكو گفتى ، بدانك من سرّ مولاناى رومم ؛ از ناگاه حضرت چلبى بانگى بر وى زذ كه اى خر ناخلف ! سرّ سگان كوى او هم نيستى ؛ تو از كجا و اين لاف دروغ از كجا ؟ و اين بيت را گفت :
شعر ( رمل )
مغزِ حر خوردى مگر تا از عما * پشّه را خوانى تو همرازِ « 8 » هُما « 9 »
اى خرى كين از تو خر باوَر كنذ * خويش با تو هم سِر و هم سَر كنذ « 10 »
فى الحال شيخ اسحاق برخاست و حضرت چلبى را چنان محكم بگرفت كه توان گفت ؟ حضرت چلبى او را « 12 » همچنان برداشته بر زمينش زذ و سيلى چند بر قفاش فروكوفت و مىخواست كه بيكبارگى افگارش كنذ ؛ مردم شهر غلو كرده غلبهء عظيم شذ ؛ ياران به خدمت شمس الدين محمّد سكورجى و پولاذبگ « 15 » خبر كردند با غلامان خوذ شمشيرها كشيذه حملهء كردند ؛ جمله از پيش ايشان گريزان گشته حضرت چلبى را از ميانه « 17 » بر گرفته روان شذند ؛ همچنان شيخ اسحاق نعرهها مىزذ
هامش
( 8 )bهمرازZK: ازB( 12 ) حضرت . . . او راZهمچنانBK( 15 ) بكBK: -Z( 17 ) ميانهZ: ميانBK( 9 ) مغز . . . هما :NM، ج 3 ، ص 155 / 2735 ؛AM، ص 263 / 28 .
( 10 ) اى خرى . . . سر كنذ :NM، ج 3 ، ص 39 / 694 ؛AM، ص 208 / 21 .