همچنان خان بصذ دل و جان محبّ آن سلطان شذ و از دور تفرّجها مىكرد و حيرت مىنموذ « 2 » آخرالامر ايلترمش « 9 » خاتون چندين عطايا و تشريفات فرموذه « 10 » از جملهء مريدان گشت و شيخزاذه مريد گشته مىخواست كه چلبى را داماذ « 3 » كنذ راضى نشذ و پاذشاه اسلام از محبّت ايشان به خاندان حضرت مولانا ارادت عظيم آورده بيذار شذ و دم بدم از خدمت مولانا قطب الدين شيرازى و همام الدين تبريزى و خواجه رشيد الدين و مشايخ كبار آن ديار و از « 5 » خدمت براق برّاق براقسوار رحمهم اللّه احوال مولانا را « 4 » مىپرسيذ و ابيات او را تفسير مىطلبيذ و چون خدمت مرحوم قدوة الخلفاء مولانا مجد الدين اتابك مولوى به حضرت پاذشاه رسيذ و از عظمت قربت و مكاشفات خذاوندگار بيانها كرده براهين نموذ ، بكلّى جان خان را سغبهء « 11 » مولانا كرد و اين غزل را كه مولانا فرموذه بوذ بيان كرد « 12 »
شعر ( رمل )
چو يكى ساغرِ مردى ز خُمِ يار بر آرم * دو جهان را و نهان را همه از كار بر آرم
تو ز تاتار هراسى كه خذا را نشناسى * كه دو صذ رايتِ ايمان سوى تاتار بر آرم
الى آخره
به پاذشاه تقرير كرد ؛ فرموذ كه جهت او لپاچهء ساخته مجموع ابيات را در آنجا بنويسند و زر دوخت كنند و چون بر تخت نشستى « 14 » آن را
هامش
( 2 ) نموذZK: نمودمB( 9 ) الترمشBK: لتزمشZ( 10 ) فرموذهZK: فرمودB( 3 ) داماذBK: دماد ( ! )Z( 5 ) و ازZK: -B( 4 ) مولانا راBK: مولاناZ( 11 ) سغبهءZK: + خودB( 12 ) [ سطر 7 - 8 ] مولانا . . . بيان كردhZK: -BZ( 14 ) نشستىZK: -B