وِردِ خوذ ساخت « 1 » و مىخواند و مستيها مىكرد و سروذها مىگفت :
شعر ( مضارع )
ميرِ شكارِ من كه مرا كردهء شكار * بىتو نه عيش دارم و نى خواب و نى قرار
الى آخره
و چون به مباركى به شهر « 6 » تبريز وصول افتاذ اجازت خواسته آن مرغ را به حضرت خان برده بهغايت مقبول حضرت شذ و از مقرّبان و ايناقان قان « 8 » گشته همان روز سى سر اسب و شصت هزار عدد بخشيذه پس خورد خوذ را بذو « 9 » داذ ، از سر تعظيم چوك زذه بر آشاميذ و آن در تورهء ايشان سوير غاميشى عظيم باشذ و همچنان در ولايت دانشمنديه چندين ديهاش بخشيذه او را تيبغار « 11 » يرليغ « 12 » مخصوص گردانيذ « 13 » و آن يگانهء عالم همه را فداى حضرت چلبى كرده تا آخر عمر سال به سال وظايف مىفرستاذ و بندگيها مىكرده رحمه اللّه و أبقى الباقين
« 8 / 20 » همچنان روايت كردند كه « 14 » بعد از چند روز خدمت ولد قلاوز طومان بگ مگر حكايت باز را و كرامات چلبى را در حضرت پاذشاه باز گفت و خان را بديدن چلبى رغبت عظيم شذ ، فرموذ كه اگر توانى او را بستان و بيا « 17 » ؛ چون طومان بگ حال را به حضرت چلبى
هامش
( 8 / 20 )Z241 آB222 بK312560 ،II , H؛ 305 ،II , T( 1 ) ساختK: ساختهZB( 6 ) به شهرZK: شهرB( 8 ) قانZK: -B( 9 ) بذو داذZK: بدودB( 11 ) تيبغارhZBKتلبقار ( ؟ )Z( 12 ) يرليغZK: يرلغB( 13 ) كردانيذZ:
كردانيدهBK( 14 ) كهZK: -B( 17 ) بياZK: بيارB