خذاوندگار نامش نهذ ، فرموذ « 1 » كه صدّيق را مصطفى در خورست و چون جوان شذ و سرآمذهء جهان گشت بعد از تردّد حضرت تربهء مقدّس و تودّد اصحاب چون آلت جاه و منصبش بيشتر شذ و به مرتبهء اكابر رسيذ و احباب و اتراب او متزايد گشتند استغنا نموذه طاغى شذ و جميع خلق قونيه را مغلوب غلبهء خوذ گردانيذه استيلاى عظيم نموذن گرفت و تمامت جنود رنود محكوم حكم او بوذند و اكابر قونيه « 7 » بأسرهم اين حكايت را چند نوبت در بندگى حضرت ولد معلوم گردانيذه شكايت كردند و همچنان بطريق رفق و نصيحت پذرانه و نيكخواهى حضرت ولد بمذكور چند نوبت « 9 » اشارت فرموذه اصلا متنبّه نشذ ، بلك امتناع نموذه بهمواجهه گفته باشذ كه « 10 » تدبير اين مهمّات را از حضرت خذاوندگار ما بهتر مىدانيم و بىاين « 11 » تصدّر و تجبّر آن مهمّات ميسّر و مقرّر نمىشوذ ؛ شما را درين كارها مدخل نيست ، عالم عرفان شما چيزى ديگرست ؛ فى الحال حضرت ولد انفعال عظيم نموذه فرموذ كه بيچاره را هفتهء ديگر عمر مانده است و هنوز ترك فضولى و سركشى نمىكنذ ، يكى هم از اصحاب اخى مصطفى كه حاجى كريمش نام « 16 » بوذ ، جوانى بوذ معتقد و كتخذاى شهر و صحبت بزرگان در يافته چنان روايت كرد كه چون اخى مصطفى برابر حضرت ولد بجواب سرد مشغول شذ ، از ناگاه تيرى ديذم كه در سينهء او زذند و من از هيبت آن بىخوذ گشتم ؛ همانا كه حضرت ولد فرموذ كه آنچنانست كه او ديذ
هامش
( 1 ) فرموذZK: -B( 7 ) [ سطر 5 - 7 ] مغلوب . . . قونيهZK: -B( 9 ) نوبتZ: كرتBK( 10 ) كهZB: + نامشK( 11 ) بىZK: -B( 16 ) كريمش نامZB: كريمK