چندين اعزاز كردن لازم نيست و اكابر اين را نكردهاند ، بلك عيب مىكنند ؛ فرموذ كه نى نى « 2 » ، چنين مگو و بر خلاف حال « 1 » انديشه مكن و تشنيع خلق را بگذار ؛ و اللّه و اللّه همان ساعت كه « 3 » عارف از در مدرسه در مىآيذ مىپندارم كه حضرت پذرم درمىآيذ و خراميذن او و نازان نازان رفتنش و حركات موزون او بعينه رفتار پذرم است و دايما در جوانى پذرم را به همين صفت و صورت مىديذم و حركات سماع او مطلق بحركات مولانا مانند است ، چه عارف در زمان او شيرخواره بوذ و اگر بزرگتر بوذى تأويل مىكردم كه به ديذن بسيار اكتساب كرده است ؛ چنانك مردم موزون طبع از همديگر شيوهها و حركتها مىدزدند و خوذ را به يكديگر تشبيه مىكنند ؛ امّا از آن عارف ما از سر فطانت و رزانت عقلى نيست ، بلك موهبى است نى كسبى
شعر ( رمل )
بذلِ شاهانست اين بىرشوتى * بخششِ محضست اين از رحمتى « 13 »
داذ داذِ حقشناس و بخشش « 16 » * عكسِ داذِ اوست اندر پنج و شش « 14 »
« 8 / 16 » الحكاية « 15 » : همچنان از متأخّران اصحاب منقولست كه خدمت مغفور مرحوم اخى مصطفى رحمه اللّه از جملهء عاشقان خاندان بوذ و همزاذ چلبى عارف بوذ و همان روز كه مذكور بوجود آمذ حضرت مولانا از در درآمذه ، پذرش اخى صدّيق التماس نموذ كه حضرت
هامش
( 8 / 16 )Z238 بB220 آK306554 ،II , H؛ 296 ،II , T( 2 ) نى نىBK: + كهZ( 1 ) حالZK: جانB( 3 ) كهZK: -B( 16 )aبخششBK:
بخشاشZ( 15 ) الحكايةBK: -Z( 13 ) ذل ؟ ؟ ؟ ؟ . . . رحمتى :NM، ج 4 ، ص 320 / 717 ؛AM، ص 343 / 3 .
( 14 ) داذ . . . شش :NM، ج 6 ، ص 452 / 3161 ؛AM، ص 626 / 12 .