« 7 / 30 » همچنان از اصحاب مدرسهء اللّهمّ قدّس روحهم منقولست كه صدر عالىقدر ، محمّد بگ ولد خواجه صدر الدين ملبفذونى « 3 » كه « 4 » ملك دار الملك قونيه شذه بوذ و اعتبار عظيم داشت ؛ مگر روزى از شخصى رنجيذه فرموذ كه او را سياست كنند و آن بيچاره از بيم جان گريزان گشته به خانهء حضرت سلطان ولد التجا آورده متوارى شذ ؛ همانا كه محمد بگ مذكور از سر بىخوذى و بىخرذى و غرور جاه و عجب رياست شمشير كشيذه در پى آن شخص مجرم « 8 » بحرم « 9 » حضرت ولد درآمذه و مراعات ادب و تعظيم ايشان ناكرده آن بيچاره را از موىكشان بيرون برد و حضرت ولد ساكت گشته اصلا هيچ نفرموذ ؛ همانا كه بقدرت
كُنْ فَيَكُونُ
( 6 / 73 ) گرفتار خشم مردان گشته تا ده روز تمام از آن خاندان و از آن قوم ديّارى « 12 » نماند و به مرگ مفاجا مبتلا گشته من الذكور و الاناث بجمعهم مردند و هلاك شذند تا به حدّى كه گربهء در خانههاشان نماند تا عبرت عالميان گشته قصّهء هلاكت و فلاكت ايشان گفته و نبشته شذ و شومى بىادبىء او خانمان ايشان را ترت و مرت « 15 » كرد
شعر « 16 » ( رمل )
پيشِ مردانِ خذا اى بىخبر * پا منه گستاخ ور نى رفت سر
پيشِ اين الماس بىاسْپَر ميا * كز بريذن تيغ را نبوَذ حيا « 17 »
هامش
( 7 / 30 )Z233 آB215 آK290539 ،II , H؛ 275 ،II , T( 3 ) مليفذونىZK: مولاودنىB( 4 ) كهZK: -B( 8 ) مجرمBK: -Z( 9 ) بحرمB:
-ZK( 12 ) ديارىZK: ديارB( 15 ) ترت و مرتZK: ترت مرتB( 16 ) شعرZK: -B( 17 ) پيش . . . حيا :NM، ج 1 ، ص 43 / 692 ؛AM، ص 18 / 29 .