نظر كردم ، گوشوارهء بس نازنين در گوش او آويخته ديذم ، حضرت ولد فرموذ كه تفسير آن سه نظر خطير كه حضرت پذرم فرموذه بوذ اين دم مرا معلوم شذ و روشن گشت ؛ چه حقيقت آن جمال و كمال كه در من مشاهده كرده بوذ معرفت و اسرار منست كه به من بخشيذه است و آن تاج شاهانه كه بر فرق من نهاذه ديذ همانا كه سايهء عنايت اوست بر فرق من « 6 » و آن « 7 » گوشوارهء دردانه كه از گوشم آويخته ديذ سرّ جلال الدين عارف ماست كه از من بوجود آمذ ، للّه الحمد و المنّه كه از عميم عنايت والدم هم درياى معرفت در سر دارم و هم تاج مهترى بر سر دارم و همچون عارف فرزند دلبر در بر دارم و جميع علوم ظاهر و باطن من از بركت آن سلطان دين است ؛ چنانك فرموذ
شعر ( هزج )
ولد را نيست علم و نى ولايت * جز آن علم و ولايت كش پذر داذ
« 7 / 27 » همچنان خبريست مشهور و بر زبان مذكّران مذكّر مذكور كه چون حضرت « 14 » سلطان ولد عظّم اللّه ذكره از مركز اشباح بعالم ارواح نقل مىفرموذ هفت شبانروزى على الدوام زمين مىلرزيذ و اصحاب مىگريستند ؛ فرموذ كه تا شمشير برّان از نيام خوذ مجرّد نشوذ هرگز نبرّذ و اكنون براى اشكست غلاف بدن ما غم مخوريذ ، چه اگر از ديذهء محجوبان پنهان مىشوم امّا بمعنى پيش ياران معنوى حاضرم و از تفرّج و تصرّف شما فارغ نيستم ؛ و تعلّق معنى مر صورت را
هامش
( 7 / 27 - 28 )Z232 آ بB214 آK536 287 ،II , H؛ 271 ،II , T( 6 ) منZK: -B( 7 ) و انZK: و اينB( 14 ) حضرتZK: -B