تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مناقب العارفين ( فارسى ) — صفحة 813

مساهمون:

ص٨١٣
جلال الحق و الدين ، چون بذينجاى رسيذ غريو عظيم و قيامت مبين از نهاذ خلق برخاست و از خروش عاشقان جوش ملأ اعلى ساكن گشت ، همانا كه پروانه جامها را بر خوذ چاك زذه ، مولانا قطب الدين شيرازى دستار خوذ را پريشان كرده از سر بينداخت ، خلايق مسجد بر سر پا برخاسته سرها باز كردند و سيلاب خون از ديذه‌هاى مرد و زن روان شذ و ديگر مجال وعظ گفتن نماند و استماع بسماع مبدّل شذ ، حضرت ولد دستار خوذ را راست كرده دعا كرد و فروذ آمذ ، خدمت پروانه دست‌بوس كرده گفت : اگر چنانك حضرت مولانا بهاء الدين هيچ گونه سخنى « 9 » نگفت « 10 » و نفرموذ و تفسير و تقرير شروع نكرد ، آن كرامتش كافيست كه او فرزند دلبند مولاناست و سلالهء سرّ اوست و زبدهء نسل پاك صدّيق اكبرست و جان همه نصايح و مواعظ محبّت ايشانست و خلاصهء طاعات اعتقاد راست ماست در حقّ درويشان و حرمت داشت اصحاب آن خاندان مبارك بر كافّهء مؤمنين و مؤمنات از جملهء واجباتست ، اميذ است كه « 14 » از عنايت « 15 » آن سلطان پروانهء مسكين پر سوخته محروم نمانذ و از سلك مرحومان گردذ ؛ مگر شيوخ حسّاد پيش پروانه در غيبت او به غيبت مشغول گشته گفته باشند كه امروز مولانا بهاء الدين را دهشت غالب شذ « 17 » ، چنانك مىبايذ سخنى نفرموذ ، همانا كه فقير ربّانى شيخ محمّد سلماستى « 18 » كه از مشايخ كرام بوذ و از سالكان ناسك ، اعتراض نموذ كه آن‌چنان نيست كه مشايخ فهم كردند ؛ چه اوّل بار « 20 » و بارها « 21 » عذرها خواست و گفت كه سخن ما
هامش
( 9 ) سخنىZB: سخنK( 10 ) نكفت وK: -ZB( 14 ) اميذ است كهZK:B( 15 ) از عنايتBK: آن عنايتZ( 17 ) شذZK: كشتB( 18 ) سلماستىZK: سلماسىB( 20 ) بارZ: -BK( 21 ) و بارهاZK: بارهاB