از آن منبر نيست و اسرار ما در اخبار نمىگنجذ نديذيت كه چون دستار را باز گونه . نهاذ عالم درهم شذ و از خلايق قيامتى برخاست و تمامت مردم روى ازين عالم بذآن جهان كردند و افغانى پديذ آمذ و چون دستار مباركش را بر سر « 4 » راست كرد ، جماعت مسجد بيكبارگى ساكن گشتند و اين كرامت عالميان را بس است ؛ همشان ساكت گشتند و خاموش « 5 » شذند
« 7 / 25 » همچنان هم يكى از آن جماعت به پروانه « 6 » گفته باشذ كه حضرت مولانا از غايت رياضت قوى زرد روى بوذ ، حضرت ولد بهغايت سرخ روى است ؛ شيخ محمّد جواب صواب گفت كه حضرت مولانا از ازل آزال عاشق جمال جلال حق بوذ و عاشقان پيوسته زرد روى باشند ؛ امّا حضرت ولد ماذرزاذ معشوق بوذ و هماره معشوقان را لونها سرخ و لبان چون عقيق « 12 » يمنى باشذ و از آن مجمع شيخ محمد برخاست و به زيارت ولد آمذ ؛ عنايت عظيم فرموذه « 13 » بوسهاش داذ و گفت : زهى شيخ محمّد ما ! احسنت و اصبت ، نيكو رفتى و نيكو گفتى و آن خوذ گفتى و براى خوذ گفتى « 15 » و آنچنانست كه فرموذى ؛ خدمت پروانه تشريفات نيكو « 16 » و استران قيمتى پيشكش كرده تمامت ياران را تحفها داذ و بانواع بندگيها كرد و گويند : آن روز چهار صذ سر اسب و استر و خلعت به علما و شيوخ و فتوّتداران روم بخشش
هامش
( 7 / 25 )Z231 آB213 بK285534 ،II , H؛ 268 ،II , T( 4 ) بر سرhZBK: -Z( 5 ) [ سطر 5 - 6 ] كشتند و خاموشBK:Z( 6 ) به پروانهBK: پروانهZ( 12 ) عقيقZK: عقيقىB( 13 ) فرموذهZB: فرمودK( 15 ) و براى . . . كفتىZ:
-BK( 16 ) نيكوZK: -B