خويهاى چون خار سر زنند او را بر سر نزنند « 1 » كه آن خار خارخار قباب گلزار اوست و در زير آن قبّهها پنهانست
شعر ( مضارع )
ما خارِ آن گليم براذر گواه باش * اين جنس خار بوذن فخرست و عار نيست
همچنان چوب نبات را براى لطف نبات و مدد حيات در ترازو يكسان كشند
شعر ( رمل )
گر يكى عيبى بوذ با صذ حيات * بر مثالِ چوب باشذ در نبات
در ترازو هر دو را يكسان كشند * ز آنك آن هر دو چو جسم و جان خوشند « 12 »
« 7 / 24 » الحكاية : همچنان ملك الادبا مولانا فخر الدين ديودست رحمه اللّه روايت كرد كه خدمت معين الدين پروانه در شهر قيصريّه مدرسهء عالى ساخته بوذ ؛ مىخواست كه خدمت مولانا افضل المتأخرين ، قطب الدين شيرازى را رحمه اللّه در آنجا مدرّس كنذ ؛ به اطراف جهان قصّاد فرستاذ « 17 » ؛ مجموع اكابر روم را حاضر كردند و خدمت
هامش
( 7 / 24 )Z230 آB212 بK283532 ،II , H؛ 265 ،II , T( 1 ) او را . . . نزنندZK: -B( 17 ) فرستاذZK: فرستادهB( 12 ) [ سطر 9 - 12 ] كر يكى . . . خوشند :NM، ج 1 ، ص 121 / 1998 - 1999 ؛AM، ص 52 / 15 - 16 .