فرموذ كه سراج الدين ، نه در آن عالم شناختند و نه درين عالمم مىدانند ؛ چنانك هيچ ملك مقرّبى را از مقام
دَنا فَتَدَلَّى
( 53 / 8 ) خبرى نبوذ و كسى بر آن وقفه « 3 » وقوفى نيافت و آنك « 1 » وقوفى بيافت و واقف معنى شذ جز آنجا وقفهء نكرد ؛ مقام ما نيز با روحانيان كرام كمّل همين حكم « 5 » دارذ « 2 »
« 3 / 588 » همچنان بهاء الدين بحرى رحمه اللّه روايت كرد كه روزى حضرت چلبى حسام الدين قدّس اللّه سرّه العزيز فرموذ « 7 » كه هفت سال تمام از نقل حضرت شيخم بگذشت و او را هيچ بخواب نديذم و چندانك در آن عالم درجات طلبيذم « 9 » ، اصلا نيافتم و كسى از آن شان بىنشان نشانم نداذ « 10 »
شعر ( متقارب )
نشانت كه جويذ كه تو بىنشانى * مكانت كه يابذ كه تو بىمكانى
و درين حيرانى فرومانده بوذم ؛ از ناگاه روزى در باغ سير مىكردم ، ديذم كه در آسمان نهم گشاذه شذ و حضرت مولانا آوازم « 14 » داذ كه چلبى حسام الدين چونى ؟ و ديگر نديذم ؛ همانا كه در لطافت چونىء آن چونى گفتن حضرت بىچونشان سالهاست كه بىچون گشته در بىچونى « 16 » مىروم
هامش
( 3 / 588 )Z167 بB157 بK102371 ،II , H؛ 25 ،II , T( 3 ) وقفهZK: وقعهB( 1 ) و انك . . . بيافتZK: -B( 5 ) حكمZK: معنىB( 2 ) داردBK: + الحكايةZ( 7 ) فرموذZK: -B( 9 ) طلبيذمZK: -B( 10 ) نداذZK: -B( 14 ) آوازمKB: آوازZ( 16 ) بىZK: -B