همانا كه حيرت رسول در قربت « 1 » و قبول ايشان « 3 » يكى در هزار شذه تواجد مىنموذ ؛ و للّه الحمد و المنّه حق تعالى ما را بر اسرارى « 2 » اطّلاع بخشيذه است كه همهء اخوان صفا در حيرت و حسرت آنند ؛ چنانك فرموذه است :
شعر ( رجز )
خاموش كن آخر دمى دستور بوذى گفتمى * سرّى كه نفگندست كس در گوشِ اخوانِ صفا
و چون حضرت امير المؤمنين از آن اسرار متين و انوار مبين « 7 » مالامال گشتى شور كنان و نعرهزنان به صحراها مىرفت « 8 » و سر در چاه فروكرده آه آه مىكرد و معانى مىگفت و پيوسته در آن حالت لو كشف الغطاء ما ازددت يقينا مىفرموذ « 10 »
« 3 / 590 » همچنان عزيزى سؤال كرد كه ابليس محمّد را عليه السلام « 11 » وسوسه مىكرد و از سايهء عمر مىگريخت كه و ان الشيطان ليفرّ من ظلّ عمر حكمت چيست ؟ فرموذ كه حضرت محمّد دريا بوذ و عمر قدحى بوذ پرآب ؛ دريا را ز پوز سگ نگاه ندارند كه درياى محيط به زبان سگ نيالايذ
شعر « 16 » ( خفيف )
ژرف دريا كزو گهر زايذ * به دهانِ سگى نيالايذ
هامش
( 3 / 590 )Z168 بB157 بK103371 ،II , H؛ 25 ،II , T( 1 ) در قربتZ: قربتBK( 3 ) ايشانZK: -B( 2 ) بر اسرارىZK: بر اسرارB( 7 ) مبينZK: چنينB( 8 ) مىرفتZK: -B( 10 ) مىفرموذBK: + الحكايةZ( 11 ) عليه السلامZK: -B( 16 ) شعرZK: -B