بهاء الدين ، اغلب اين قوم از چشم زخم مردهاند ؛ از آنك خوذپسند و خوذراى و خويشتنآراى بوذند ، از صدمات زخم چشم بذ هلاك شذند و به زوذى « 3 » كذاختند و هيچ چشم بذى آدمى را چنان مهلك نيست كه چشم پسند خويشتن ، چنانك فرموذ
شعر ( رمل )
پرّ طاوست مبين و پاى بين * تا كه سُوء العَيْن نگشايذ كمين
كه بلغزذ كوه از چشمِ بذان * يزلقونك از نُبى برخوان بذان « 6 »
و همچنان حضرت رسول عليه السلام هم از چشم زخم صناديد قريش و ملاعين حبيش زخمى و المى رسيذ ؛ از آنك عظمت و معجزات او از حد در گذشته بوذ و بهغايت « 10 » كمال رسيذه و غالب گشته ، چه آن تيرهدلان خيرهچشم را از سر خشم طاقت ديذ آن ديدار و لذّت استماع آن شكر گفتار نبوذ و مرا هم زحمت چشم زخم رسيذ
شعر ( رمل )
من هم از چشمِ بذِ زهرابدم * زخمهاى روح فرسا خوردهام
حضرت ولد فرموذ كه گريان سر نهاذم و گفتم : اى عجب به من نيز چشم زخمى خواهذ رسيذن ؟ گفت : نى ؛ از آنك در بوستان تو سر خرى نهاذهاند ، پيوسته خوشخوش زئى و خوشخوش ميرى ؛ همانا كه براى خار درخت گل را « 18 » نبريذهاند ؛ چه اگر از اولياى كبار
هامش
( 3 ) به زوذىZK: زودىB( 10 ) بهغايتBK -كمالZ( 18 ) كل راZK: -B( 6 ) [ سطر 6 - 7 ] پر طاوست . . . برخوان بدان :NM، ج 5 ، ص 33 / 498 - 499 ؛AM، ص 441 / 29 ، 442 / 1 .