آيذ به حقيقت بدانك آن منم و ديگرى نيستم و آن ديگرى نيستم « 1 » و همچنان اوقات خوذ را در واقعهء خواب به تو بنمايم و مقاصد دينى و دنياوى را از من بيابى و حكايت خواب را در مثنوى ابتداى ولدى « 3 » بيان فرموذهاند ، بجوئى بيابى و اللّه أعلم
« 7 / 22 » همچنان اصحاب كرام چنان حكايت كردند كه روزى بزرگى از حضرت ولد سؤال كرد كه حق تعالى با بندهء خوذ هيچ « 6 » سخن مىگويذ ؟
مگر كه آن سايل را بكرّات در ضمير مىگذشت كه عجبا به حضرت سلطان ولد چه تكلّف كنم زر دهم و يا دستار شاشى هندى پيش نهم ؟ و درين تردّد مانده بوذ ؛ حضرت ولد در حال جواب فرموذ كه اى و اللّه سخن مىگويذ وآنگه چگونه مىگويذ ؛ فرموذ كه واعظى بوذ در بلخ و آن واعظ از اوليا بوذ و از خاصان خذا و او را محبّان و عاشقان بسيار بوذند ؛ دم بدم در اثناى تذكير مىفرموذ كه چندين زمانيست « 12 » كه خذاوند تعالى با شما سخن مىگويذ و شما هيچ نمىشنويذ و اين كار از بندگان مطيع بديع است و اين بيت را مىگفت
شعر « 15 » ( كامل )
تعصى الإله و أنت تظهر حبّه * هذا محال فى الفعال « 16 » بديع
لو كان حبّك صادقا « 17 » لأطعته * إنّ المحبّ لمن يحبّ مطيع
هامش
( 7 / 22 )Z229 آB211 بK280529 ،II , H؛ 262 ،II , T( 1 ) و آن . . . نيستمK:ZB( 6 ) هيچK: -ZB( 12 ) زمانيستBK:
زمانستZ( 15 ) شعرZK: -B( 16 )bالفعالZK: الفاعلB( 17 )aصادفاZK:
سارقا ( ! )B( 3 ) در مثنوى ابتداى ولدى : ر . ك : به ولدنامه ، ص 127 .