به عيادت آمذه بوذ ؛ بسيار زاريذ و فرياذها كرد « 1 » و افسوسها خورد و گفت : بعد از رحلت شما حال من چون خواهذ بوذن و مونس جان من كه خواهذ بوذن و مجالست با كه كنم و رزق جانى از كه جويم و سرّ دل با كه گويم و مصاحبت من بعد ازين با كه باشذ و درين مفارقت جانگذاز جهان سوز همدرد من كه خواهذ بوذن ؟ و از ديذهء مبارك خوذ خونابه مىباريذ و رقّتها مىكرد تا تمامت اصحاب « 6 » غرق سحاب گريه گشته بوذند
مصراع « 8 » ( رمل )
هم كسى بايذ كه دانذ بر كسان بگريسته
همانا كه حضرت چلبى برخاست و بر حضرت ولد تكيه كرده يكدمهء بنشست ؛ فرموذ كه جانم و نورم « 11 » اصلا غم مخور و به هيچ نوع انديشه را به خوذ راه مده كه بعد از وفات من در هر كارى و مهمّى و مشكلى و عقدهء كه « 13 » ترا پيش آيذ و فرومانى من به صورتى ديگر پيش تو آيم و خوذ را بر تو عرضه كنم و در بدن نورانى مشكّل شوم و بانواع پرتو تجلّى كنم تا مشكلات تو حلّ شوذ و عقدها از هم بگشايذ و محتاج كسى ديگر نگردى ، چنانك در كنار جوئى نورى سبز به حضرت مولاناى بزرگ عظّم اللّه ذكره در ملك خراسان تجلّى كرده بوذ و مشكلات او ازو حل گشته و هر صورتى « 18 » كه بطريق ارشاد ترا « 19 » پيش
هامش
( 1 ) و فرياذها كردZK: -B( 6 ) اصحابZK: -B( 8 ) مصراعZK: -B( 11 ) نورمhK: رورم ( ؟ )ZBKلعله روزم .
( 13 ) كهZK: -B( 18 ) به صورتىZK:
به صورتB( 19 ) تراZK: توB